ذبيح الله صفا

561

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

صاحب ديوان اعظم كز شرف * مهر تاجش بود و گردونش سرير هم نديد و هم نبيند تا بحشر * چشم گردون در جهان چون او وزير صَدْقه خوارش از دَرِ چين تا بروم * صد هزاران از صغير و از كبير در جهان خيرات او بيش است از آنك * آيد اندر وهم و گنجد در ضمير چون قلم بر خطّ حكمش تير چرخ * سر نهادى ، كز هنر بوديش تير گر كمان فضل را كردى بزه * بر فلك پنهان شدى از شرم تير آفتابى بود دين و ملك را * از كمال عقل و رأى مستنير چون فرود آمد قضاى حق بر او * عَين عقلِ راه بينش شد ضرير شد شهيد آن خواجهء راد سعيد * زلّتش را اى خدا به روى مگير رحمة اللّه صاحبى كز فضل بود * اهل دين و اهل دنيا را نصير قدّس اللّه خواجه‌يى كو مىگشاد * باب احسان بر جوان و طفل و پير تا كه غايب گشت آن خورشيد ملك * مهر با گريه است و گردون با نفير كس مسلّم نيست در روى زمين * از قضا و حكم تقدير قدير خاك بر فرق جهان گر خود بود * در صفت خاكش همه مشك و عبير باد برد و خاك شد در يك نفس * تاج نوشروان و تخت اردشير گر صفا يابد ز مهر فضل حق * بدر جاجرمى شود مهرى منير هستم از فضل خدا اميدوار * چون نيم در دست حرص و آز اسير بعد ازين تاريخ بدر جاجرمى چندان نزيست و در سال 686 هجرى اندكى بعد از وفات مجد همگر درگذشت ، چنان كه در قطعهء فخرى اصفهانى منقول در شرح حال امامى ديده‌ايم . پسر بدر الدين يعنى محمّد از فضلاى اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم معاصر حمد اللّه مستوفى و خواجوى كرمانى بوده و مونس الاحرار فى دقايق الاشعار را در سال 741 هجرى تأليف كرده و در آن اشعار شعرايى قريب به دويست تن را آورده است .